<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>بيگانه ، دختري در ميان مردمان</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " بيگانه ، دختري در ميان مردمان "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 02:03:44 GMT</lastBuildDate>
<author>بيگانه</author>
<item>
<title>اسباب كشي!</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/11/%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%a8+%d9%83%d8%b4%d9%8a!/</link>
<description>&lt;P&gt;پست هاي بعدي را در اين آدرس بخوانيد:&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://redtie.blogfa.com/&quot;&gt;http://redtie.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 15:39:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/11</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1479929</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/11/%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%a7%d8%a8+%d9%83%d8%b4%d9%8a!/</guid>
</item>

<item>
<title>:-)</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/10/%3a-)/</link>
<description>هستم هنوز ...!</description>
<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 10:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/10</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1478092</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/10/%3a-)/</guid>
</item>

<item>
<title>سال نو به پايان مي رسد...</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b3%d8%a7%d9%84+%d9%86%d9%88+%d8%a8%d9%87+%d9%be%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d9%85%d9%8a+%d8%b1%d8%b3%d8%af.../</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;&quot;&gt;دوستي هاي جديد گاه آدم را از پاي در مي آورد ... گاه براي نگاه ها و حرف هاي نه چندان پر معنا بايد چه راه هاي دور رفت و چه خشم ها و خصم ها را از پيش رو برداشت. خنده دار است! مي توانم به ازاي همه ي روزهاي تعطيلي که پشت سر گذاشتم و از خود راندم، لغت بسازم. مي توانم براي تک تک آن ها که مي شناسم و نمي شناسم، واژه واژه جمله رديف کنم. عجب دنياي بي در و پيکريست اين زبان! حريم من هم به اندازه ي همه ي دور و بري هايم است از اين دنيا... مي تواني حس ضعيف و کورسوي عاطفي گمشده در اين متن را بخواني؟ مي تواني ببيني که مي نويسم؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;&quot;&gt;سال هم نو مي شود. آدم ها همان هايند که بودند. نو شدن را نمي دانيم. رمز تازه ماندن را از ما دزديده اند. براي پيدا کردنش حتي يک قدم ناموزون، يک حرکت ناهماهنگ و متضاد هم از ما سر نمي زند. چه آدم هاي نحس و متعفني! سال نو مي شود و ما نو نمي شويم . مي ترسيم از نو بودن... مي ترسيم از شنا بر خلاف جريان آب. براي تاسف خوردن آماده ايم اما براي شاد بودن، نه! سال من با دو هفته ي اولش آغاز نمي شود. سال را بايد با يک نگاه متفاوت آغاز کرد. بايد شروع کرد به قدم زدن و ديدن... ديدن ناديدني ها. مي مانيم و در منجلاب حسادت هاي کورکورانه غرق مي شويم... لا به لاي اين همه تکرار عذاب آور پِرِس مي شويم... آه مي کشيم... مي ميريم... و ککمان هم نمي گزد! کاش مي ديديم چه طور مي توان عاشق بود به بودن انسان. يک لحظه از اين روزهاي سرشار از زندگي و شور و حرارتم را به عمري زنده بودن اين چنيني، نمي دهم... .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 21:25:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/9</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1384317</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/9/%d8%b3%d8%a7%d9%84+%d9%86%d9%88+%d8%a8%d9%87+%d9%be%d8%a7%d9%8a%d8%a7%d9%86+%d9%85%d9%8a+%d8%b1%d8%b3%d8%af.../</guid>
</item>

<item>
<title>تازگي</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/8/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%da%af%d9%8a/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;براي آدم هاي تازه ، وقت مي گذارم...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به&amp;nbsp;همين سادگي.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 20:58:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/8</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1364555</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/8/%d8%aa%d8%a7%d8%b2%da%af%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>کلاه فرانسوي</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/7/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87+%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d9%8a/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;امروزم طولاني بود. تصميم گرفته ام روزهاي بيشترم در دانشگاه باشد. و چرخيدن و غوطه خوردن مرا در ميان آدم هاي از جنس خودم ... گرچه دور اند از من اين آدم ها. نزديکي شان نيازمند بهانه اي ست و امروز بهانه دستم بود. به محفلي رفتم که مدت ها از آن دور بودم. رهايش کرده بودم و حالا باز نوبت دور هم بودن و دور هم ماندن شده است. خوشحالم از برگشتنم. از ديدن چهره هاي آشناي هميشگي و خنده هايشان و حرف هاي آشناي قديمي که مدت ها بود نشنيده بودم... از چهره هاي جديد مشتاق و فيلسوفان به ظاهر دانشجو... سعي مي کني دوستشان داشته باشي و بخندي با اين جمع. دکمه ي زنگ آسانسور را مي زند و مي خندد. پله هاي تاريکِ هفتِ غروبي را دو نفري و چند نفري طي کردن و حرف بي ربط نزدن. دوست دارم بمانم. خانه را مي گذارم براي بعد. امروز براي من روز فيلم هاي ديده شده و برگه هاي سياه شده با خطوط درهم و بونژور گفتن هاي با صفا اما خالي از محبت بود. شال و کلاه مي کنم براي فرداي ديگري که صبحش را مي توان تا&amp;nbsp;8:45&amp;nbsp;و بلکه بيشتر هم خوابيد و بعد صبحانه اي در فراغت تمام&amp;nbsp;و بادي که پرده هاي اتاق را به صورتت مي زند... دوستانم براي شام منتظر مي مانند و اين دوست داشتني است. حيف که ماندني نيست!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 21:28:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/7</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1352048</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/7/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87+%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>شنبه هاي نارنجي من</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/6/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac%d9%8a+%d9%85%d9%86/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;نمايشگاه بودم امروز؛ نمايشگاه مواد غذايي، شيريني و شکلات، و نمايشگاه فرش. قاشق قاشق مي دادند به خورد ملت، که تست کنيد و بخريد. چندان دست پُر برنگشتيم. خرجم اين روزها زياد شده، جزوه هاي دانشگاه و شارژ ژتون غذا، و بليط اتوبوس هم که تصاعدي بالا مي رود و ... . آه، تعطيلات آخر اين هفته را هم هر طور بود گذرانديم، با دوستان. هفته ام قرمز بود. اتفاقات خوب داشتم و بدهايش را به فال نيک گرفتم و قرمزتر شد! دوستش داشتم. حيف که زود گذشت. هفته ي بعدي را نارنجي شروع خواهم کرد. بستگي به احوالات درس و استاد و کلاس هاي خواب آورِ هشتِ صبحي ام دارد. استاد مي گويد: کوئيزِ ناگهاني مي گيرم که هميشه آماده باشيد. و بعد نگاهي به قيافه هاي خسته و بي حس و حالمان مي اندازد و ادامه مي دهد: دوشنبه کوئيز مي گيرم. فردا اما هنوز شنبه است. از اين ستون تا آن ستون هنوز دو روز و نصفي مانده! فردا هنوز شنبه است و موعد عصرهاي کسل کننده زير آفتاب بي رمق و ورق زدن يک رمان تکراري براي پر کردن اوقات بيکاري، آن هم فقط چون در و ديوار خوابگاه ديگر بعد از سه سال برايت عذاب آور تر از آن است که تا قبل از تاريکي هوا به آن باز گردي. و قطره هاي ريز آب فواره هاي وسط دانشگاه که به صورت آدم مي پاشد و گهگاه که از کنارش رد شدي و بُرد آب نگرفتت، پيروزمندانه سر بلند مي کني و ... فردا هنوز شنبه است و موعد سحرخيزي هاي ناگوار و چرت زدن هاي ماهرانه جلوي چشم استاد. شنبه است و يک فنجان چاي بعد از کلي دوندگي و در به دري بين ساختمان دانشکده ها و بعد از يک دنيا پچ پچ هاي تمام نشدني ته کلاس هاي اختصاصي، چه قدر مي چسبد! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 22:21:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/6</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1346720</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/6/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac%d9%8a+%d9%85%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>يك ذهن آشفته با توهم فلسفه!</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/5/%d9%8a%d9%83+%d8%b0%d9%87%d9%86+%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87+%d8%a8%d8%a7+%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85+%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87!/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;لباس هاي ارغواني ، موهاي طلايي ، چشمان روشن به رنگ آسمان ، ميزهاي ماهوتي و والان هاي ابريشمي ... &quot;برخورد&quot; دانيل استيل را مي خوانم. وقت تلف کردن است. فيلم ديدن را بيش تر دوست دارم. امروز فيلمي که گذاشته بودند، کمدي بود. يک فيلم فرانسوي... دوستانم را براي خنديدن بردم و خودم بيش تر ديدم و انديشيدم... &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;jour de fête&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;. &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;آرزوي محالي است رسيدن به جايگاهي که بتواني مطمئن باشي راهي که برگزيده اي، حقيقتاً درست است اما مي تواني مطمئن باشي که اين راه متعلق به توست. و حالا راه من نيز مختصّ من است. کار، پول، علم، عشق و دانشگاه. احمقانه است با اين وجود امروز به دوستم گفتم که از تک تک لحظاتم لذت مي برم. گفت نمي ترسي که پشت پا مي زني به همه چيز؟ و بعد گفت که يا خيلي شجاعي و يا خيلي ديوانه. و من فقط خنديدم. اين روزها خنديدن را زياد تجربه مي کنم. چاره ي ديگري نيست. خدا هم اين دور و برها نيست. مي گويم خداي تو مرا گم کرده. به جهنم! امشب فيلم مي بينم و فردا تا ظهر مي خوابم و بعد دوري در دانشگاه مي زنم . بايد به کتابخانه بروم (همان که مي گويند بزرگترين است در خاورميانه!) ، &quot;برخورد&quot; را بدهم و &quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;&quot;Art of Philosophy&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt; بگيرم. &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;آخر حرف اين که متن امشبم را با بک گراند &quot;مدونا&quot; نوشته ام. اگر کمي شبيه واگويه هاي يک ذهن مشوش است، نترس. امشب خسته تر از هميشه ام. خستگي چه قدر شيرين است!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 20:56:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/5</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1343439</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/5/%d9%8a%d9%83+%d8%b0%d9%87%d9%86+%d8%a2%d8%b4%d9%81%d8%aa%d9%87+%d8%a8%d8%a7+%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85+%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87!/</guid>
</item>

<item>
<title>خودكشي ممنوع!</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a+%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9!/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تنهايي را دوست ندارم در حالي که بي نهايت به من وابسته است. دوستم دارد و بي وقفه در صدد است که خود را به من نزديک و نزديک تر کند. آه تنهايي... . چند روز گذشته را خانه بودم. خانه مأمن آرامي نيست. گرچه شايد براي خيلي ها باشد و بايد باشد. با اين حال زير سقف خانه اي که به اهالي آن بايد بگويم: خانواده... اين جا تنهايي بيش از هر جاي دنيا آزارم مي دهد. در ميان عزيزانم اکنون من تنهاترين تنها هستم. در جايي ديگر که باشم، مي توانم زندگي کنم. بي آن که نيازمند پاسخ گويي باشم. مي نويسم. مي خوانم. عاشق مي شوم. ديده مي شوم. ديوانگي را فرياد مي زنم و آن گاه که ديگرانم کارهاي مهم تري داشته باشند، به آرامي رنگ مي بازم و فراموش مي شوم. و اين وقت هاست که بايد فکر چاره بود. گاه به کار پناه مي برم و گاه گاهي نيز به درس. اگرچه کار هميشه هست. نيازمند تنوع مي شوم و باز مي گذارم چهره ي متفاوتي ظاهر شود و تا مدتي اطرافيانم را مشغول مي کنم. چه مي شود کرد؟ بايد زنده بود و زندگي کرد. گرچه دوستانم گاه مرا به عدم ثبات عقيدتي متهم کرده اند و يکي بار هم يکي گفت: نمي تواني مثل بقيه باشي و کمتر دردسر بسازي؟! آه که اين دوستان چه قدر دوست داشتني و قابل اعتمادند! به مرور ياد مي گيرم که در اين دنيا تنها مي توانم به خويشتن خود اعتماد کنم. به تدريج مي فهمم که آدميزاد کثيف ترين موجود روي زمين است. نه تحمل مخالفت دارد و نه تاب اعتراض. واي از اين ثبات لعنتي! فقط بگذار همه چيز همان طور که تا به حال بوده و هست ادامه يابد. به دنبال هيچ نشانه ي عجيب و غريب و شک برانگيزي نباش که نابود خواهي شد. چه فکر کرده اي بيچاره؟ قانون ساده ي هستي را فراموش کرده اي که اگر خوب نباشي، بي شک در گروه بدها دسته بندي مي شوي و بدها چه سرنوشت دردناکي در ميان شعله هاي آتش و سنگ هاي گداخته خواهند داشت؟! سعي نکن خودت باشي که عذاب اليم خواهي شد! شايد به اين بينديشي که داري دست نوشته هاي دختر افسرده ي بي هويت از همه جا رانده اي را مي خواني که پيش از آن که چند قرص خواب آور ناقابل را بالا بيندازد يا قبل از کشيده شدن نرم و بي صداي تيغ ريش تراش بر مچ دست چپش، گفته چند خطي بنويسم و بعد... ! نه عزيزم! البته که تو در اشتباهي! من براي مستقل بودن و آزاد زيستن راه هاي زيادي مي شناسم. زندگي دوست داشتني است. يا خب اگر هم نباشد، لااقل قابل تحمل است. به يک بار امتحان کردنش که مي ارزد. خانه جاي من نيست. اما دنيا که تماماً به وسعت خانه ي من نيست!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Feb 2010 19:35:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/4</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1331923</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%83%d8%b4%d9%8a+%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9!/</guid>
</item>

<item>
<title>نسكافه با طعم مريلين منسون</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/3/%d9%86%d8%b3%d9%83%d8%a7%d9%81%d9%87+%d8%a8%d8%a7+%d8%b7%d8%b9%d9%85+%d9%85%d8%b1%d9%8a%d9%84%d9%8a%d9%86+%d9%85%d9%86%d8%b3%d9%88%d9%86/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif??&gt;امروز روز من بود. براي تمام لحظات امروزم از خودم متشکرم. زن کافه دار مي گفت: &quot;دوره زمانه عوض شده. بايد جنس هاي بيشتري سفارش بدهيم.&quot; و من که مشغول طراحي بودم، نوک اتود را روي کاغذ کشيدم و اندکي فشار دادم تا رد محکم تري بر جاي بماند. بايد لحظات را به زنجير کشيد. اگر مي شد همه ي ثانيه ها و لبخند ها و گفته ها و نگفته ها را به بند کشيد و ماندگار کرد، چه قدر همه يادمان مي ماند که کجاييم و چه مي کنيم و بايد چه کنيم. آدمي فراموشکار است؛ با اين حال او آدم است. انسانيت ناهموارترين راه براي پيمودن نيست بلکه شايد به گفته ي کسي، بيراهه اي است که هرگز نبايد پيمود. تا هنگامي که انسان نشده اي ، براي بودن و براي زندگي کردن تلاش مي کني اما آن هنگام که به توهم خود به انسانيتت رسيدي، ديگر تلاش معنايي نخواهد داشت. و من همين لحظه هاي بدون انسانيت را ترجيح مي دهم. يک فنجان کافي ميکس داغ با پيراشکي ... يک لحظه ي اساطيري تکرار ناپذير با طعم مريلين منسون با ولوم بالا. من اين را ترجيح مي دهم. آدميت بدون احساس کمال طلبي را ترجيح مي دهم. پرتره ي زن جوان را به زن کافه دار مي دهم و او با لبخند ساده لوحانه اش کاغذ را مچاله مي کند و در جيب پيش بند چرک و پر لک و پيسش مي چپاند. با اين وجود من اين را بر مي گزينم. آدميت را با افتخار بر مي گزينم. انسان بودن، کور کردن قوه هاي تخيل و خشونت است؛ و خشونت لذت بخش ترين نوع احساس. انسان بودن محال است. آدم باش!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 21:30:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/3</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1313464</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/3/%d9%86%d8%b3%d9%83%d8%a7%d9%81%d9%87+%d8%a8%d8%a7+%d8%b7%d8%b9%d9%85+%d9%85%d8%b1%d9%8a%d9%84%d9%8a%d9%86+%d9%85%d9%86%d8%b3%d9%88%d9%86/</guid>
</item>

<item>
<title>nobody</title>
<link>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/2/nobody/</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دلم مي خواهد فرياد بزنم. شكايت كنم. كاش مي توانستم هر چه در ذهن دارم بر زبان آورم اما حيف كه دنيا كوچك تر از آن است كه بتواند تمام ذهنيات لااقل يك نفر را همزمان در خود نگه دارد و از هم نپاشد... و آدم ها از آن هم كوچك تر. و سطح فهم و مهر و عشق آدم ها حتي به قدر بالارفتن يك پرنده ي كوچك در آسمان هم ارتفاع ندارد. كاش مي توانستم فرياد بزنم و كسي نمي پرسيد چرا. كاش فرياد مي زدم و كسي مرا در آغوش مي فشرد. كاش فرياد مي زدم و كسي با من همصدا مي شد. كاش فرياد مي زدم و كسي فريادم را خاموش مي كرد، اما نه از روي زور يا تر&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; س&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&amp;nbsp;يا خشم، بلكه از روي محبت. كاش مي توانستم. اما هزار افسوس كه آدم ها آن چنان سرگرم دنياهاي كوچك و سطحي خويش اند كه جايي براي يك دختر تنها حتي در پشت ديوارهاي ذهنشان نيز وجود ندارد. چون يك دختر هميشه يك دختر است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;br&gt;&lt;P dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &quot; Lucida Calligraphy?;?&gt;Nobody wants to be lonely. Nobody wants to cry. But… &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;EXTEND&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 10:57:00 GMT</pubDate>
<comments>http://materialgirl.parsiblog.com/Comments/2</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1312373</wfw:commentRss>
 <dc:creator>بيگانه</dc:creator>
<guid>http://materialgirl.ParsiBlog.com/Posts/2/nobody/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


